دلنوشته مسافر علی: چطور با کنگره آشنا شدم
یکشنبه 17 تیر 1397 ساعت 23:29 | نوشته ‌شده به دست داود جان بیگلر | ( نظرات )

به نام قدرت مطلق

چطور با کنگره آشنا شدم.

در نوجوانی پدرم را کشتند. چون اوایل انقلاب بود و تریاک کم یاب و هروئین فراوان شد، با چشمم می‌دیدم که چطور مردم در گوشه و کنار پرپر می‌شدند، وحشت داشتم. اجبار باعث شد برای خرج زندگی به تهران بیام و خرج مادرم و چند صغیر را تهیه کنم. همین‌الان هم در منطقه ما رسم است که در عروسی‌ها یا عزاداری‌ها تریاک می‌کشند. من هم در این دایره بودم چون فشار کاریم زیاد بود، تریاک می‌کشیدم. برخی اوقات تا 72 ساعت هم کار می‌کردم چون تریاک انرژی مضاعف به من می‌داد و منو بی‌خواب می‌کرد. خیلی زود سال‌ها گذشت.

 دقیقاً قضیه نزول‌خوار بود خودش باور ندارد که نزول می‌خورد یابدش می‌آید که به او نزول‌خوار بگویند. من هم چون شرایطم خوب بود زیر بار نمی‌رفتم، تنها در خانه کار می‌کردم و تریاک مصرف می‌کردم، رفیق‌باز بودم و مشکل جا و تهیه مواد نداشتم؛ برایم به درب منزل می‌آوردند. ازنظر ظاهری تغییر نکرده بودم، چون با ورزش و کار بزرگ‌شده بودم، ولی از درون تخریب‌شده بودم، چند بار برای ترک اقدام کردم اما بعد از مدتی دوباره شروع کردم. از شرکت درکلاس‌های ان ای وحشت داشتم که هرلحظه خودم را معتاد معرفی کنم. تا شخصی که دوستم داشت کنگره را به من معرفی کرد، چند ماه زیر بار نرفتم و او به من گفت:  فقط برو ببین، کلاس‌های کنگره روحی و روانی و مهم‌تر از همه عرفانی و الهی است، خوراک توست، حتماً برو.

اولین بار که به کنگره آمدم به دوستی گفتم که من حدوداً 4 یا 5 گرم شیره خورده‌ام، خداوکیلی تو چقدر مصرف کردی؟ گفت هیچی، بیا، خودت به اینجا می‌رسی. چون ذهنم، روحم، روانم و حتی افکارم افیونی بود، به‌هیچ‌عنوان باور نکردم، خندیدم و رفتم؛ اما تلنگری به من خورد و تا جلسه بعد درگیر بودم. بار دوم بهتر به جلسات گوش دادم و بالاخره بار سوم، نمی‌دانم چه شد قبول کردم که در جلسات به‌عنوان ره‌جو شرکت کنم. راهنمای تازه واردین به من گفت این افراد شال دار راهنما هستند یکی را انتخاب کن، گفتم هیچ‌کدام را نمی‌شناسم، گفت نگاه کن رد شو، هرکدام به دلت افتاد و خوشت آمد انتخاب کن و مطمئن باش کمکت می‌کنند.

من نگاه کردم و برانداز می‌کردم و رد می‌شدم، خدایا چه کسی را انتخاب کنم همه کم سن و سال و جوان، چه‌کار کنم. چند نفر را نگاه کردم، اما موضوع مهمی که من را میخکوب کرد و بدنم را لرزاند این بود که وقتی به آقا شاهرخ نگاه کردم او داشت سر لژیون صحبت می‌کرد، اصلاً متوجه من نشد ولی انگار برق مرا گرفت. اولین جرقه خورد، اصلاً باورم نمی‌شد که این‌چنین مجذوب کمک راهنما شدم، نمی‌دانستم که جای خوبی آمده‌ام یا وقتم تلف خواهد شد. گفتم خدایا امید به تو!

روزهای اول که به کنگره می‌آمدم، از خودم می‌پرسیدم که این افراد چقدر حقوق می‌گیرند که این‌جوری ساعت‌ها بادل و جان تلاش می‌کنند.

در زندگی شهری شاید مشهود نباشد ولی من عشایرم خیلی چیزها و کارها دیدم که ناشدنی‌ها شده و این‌رو باور داشتم، در این راه قدم گذاشتم، هرگز این تفکر را نداشتم که تریاک جزو نیروهای شیطانی باشد، وقتی سر جلسات نشستم از تفکر و فکر صحبت شد، به قول آقای مهندس عزیز، ما خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم که فکر می‌کنیم، من هم این‌طور بودم. با خود فکر می‌کردم، خدایا خطایی ندارم چرا کارها درست نمی‌شود، کجای کارم اشکال دارد که هرروز بدتر می‌شود. یک واقعیت، شخصی از بستگان که سواد ندارد بی‌خبر از همه‌چیز است و فقط به خدا توکل دارد، 17 شبانه‌روز در ارتفاع 4000 متری با یک گله گوسفند مانده بود به امید اینکه هرلحظه عشایر می‌رسند، غافل از اینکه اداره منابع طبیعی اجازه نمی‌دهد که چادرها بروند. می‌گفت بدون سگ گله، باوجود گرگ، خرس و پلنگ کوچک‌ترین آسیبی ندید و هرروز ظهر یک نفر برایش غذا میاورد.

راهنما صحبت می‌کرد غرق در افکار خودم می‌شدم، با خودم می‌گفتم این‌ها را دیدم، لمس کردم، میدانم چیز خاصی نیست، باورم نمی‌شد که تفکرم و دیدگاهم افیونی است. می‌گفتم آمده‌ام تریاک را ترک کنم، این‌ها را نمی‌دانم به چه دردم می‌خورد. به‌سختی به جلسات می‌آمدم، شربت را می‌خوردم اما برای حضور در جلسات یا معرفی خودم زجر می‌کشیدم. شاید تنها کسی در کنگره باشم که همسرم مخالف آمدنم بود یا بهتر بگویم با ترک کردنم مخالف بود. همسرم به من می‌گفت: من از تو راضی‌ام؛ زمانی که نباید می‌کشیدی در جوانی کشیدی حالا که سنی از تو گذشته و بدنت نیاز دارد، اصلاً ترک نکن در خانه راحت بکش، فقط سیگار نکش سیگار را ترک کن. چون عواقب ترک تریاک را شنیده بود یا در من دیده بود یا باور داشت که تریاک ترک ندارد. وقتی آمدم و کتاب 60 درجه را برایش خواندم و از جلسات صحبت کردم و گفتم که مواد شبه افیونی چیست یا در این جلسات چه می‌گذرد، همسرم باور کرد جای بدی نیست و می‌شود به آن اعتماد کرد و کم‌کم که جلوتر آمدم حس و تفکرم تغییر کرد. مدت سفرم هنوز به 5 ماه نرسیده ولی تمایل دارم سر ساعت برسم چون واقعاً در من تأثیر مثبت می‌گذارد وقتی خودم صحبت می‌کنم تجربه‌ام را می‌گویم، دوستان صحبت می‌کنند از هریک چیزی می‌آموزم دیگر آن تفکر را ندارم که هرچه می‌دانستم درست بوده یا فکرم درست بوده حالا متوجه میشم که فکر و ذهنم افیونی بوده چون زمانی که نشئه بودم جسم راحت می‌شد ولی فکرم جاهای عجیب‌وغریب می‌رفت. هزار جور کارهای ناشدنی، هزار جور بگیروببند و زمانی که خمار می‌شدم به زمین و زمان بدوبیراه می‌گفتم ولی این جلسات در این مدت کم شاید خیلی چیزها در من تغییر داده، بزرگ‌ترینش دروغ گفتن و ترسیدن و آرام شدن است. هنوز موفق به خدمت در جلسات نشده‌ام اما خیلی دلم می‌خواهد که خدمتگزار باشم چون کمک‌آشپز و قصاب و بنا و معمار خوبی هستم هر کاری برای کنگره باشد بادل و جان انجام خواهم داد. وقتی دوستان را می‌بینم در جایگاه دبیری، نگهبانی و استاد جلسه نشسته‌اند، بدجور ناراحت می‌شوم میگویم خدایا چرا زودتر با این کنگره آشنا نشدم ولی سخنان راهنما مرا راحت و به آرامش دعوت می‌کند بازهم میگویم خدا مرا دوست داشته که الآن اینجا هستم. آرزوی من این است که به رهایی برسم و باافتخار بگویم دیگر اسیر شیطان نیستم، خلاص شدم ولی نه مغرور. خدا این صفت را در من تقویت کند که هرگز مغرور نباشم چون به‌وضوح دیده‌ام غرور بدجور ضربه میزند هر کاری از دستم برآید برای دوستان و خودم انجام خواهم داد.

در آخر؛ بزرگ‌ترین نیروی بازدارنده به سراغم آمده است. امیدوارم از پس این غول بی شاخ و دم بربیایم؛ زمانی که مواد مصرف می‌کردم، کار و پول فراوان در اختیارم بود اما از وقتی به کنگره آمدم و شروع به درمان کردم در بدترین زمان حیات خودم ازلحاظ مالی هستم. چون کسی یا پشتوانه‌ای ندارم در شرایط سختی به سر می‌برم، اما این را هم از جلسات کنگره آموخته‌ام که نیروهای بازدارنده به هر رنگ و لباسی می‌آیند.

 موفق باشید

التماس دعا


نویسنده: مسافر علی(حاتم) - لژیون هشتم

تایپ ، تنظیم و ویراستاری: مسافر داود - لژیون هشتم

شعبه لوئی پاستور

ادامه مطلب

دلنوشته
جمعه 27 بهمن 1396 ساعت 17:55 | نوشته ‌شده به دست همسفر سمیه | ( نظرات )
به نام قدرت مطلق الله

خوش تر از عشق ندیدم
که چنان جان بر کف
بهر عافیت جمعی، تو چنین استادی




کنگره ی ۶۰،مامن و جان پناه من است و سراسر نور است و نور.برای منی که در اعماق تاریکی و ظلمت کور سوی امیدم به خدایی بود که خود گم کردم.
ادامه مطلب

به دنبال چه هستیم؟
جمعه 27 بهمن 1396 ساعت 15:39 | نوشته ‌شده به دست همسفر سمیه | ( نظرات )
به نام آنکه با یادش قلبها آرام گیرد


آیا هیچ وقت فکر کردیم این سیل خروشان انسان ها که به دنبال هم روان شده ایم به دنبال چه هستیم و چه میخواهیم؟شاید به ذهن ما رسیده باشد که هدف از خلقت ما چیست و خداوند از خلقت انسان چه منظوری داشته؟
ادامه مطلب

اگر دین ندارید آزاده باشید
چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت 17:13 | نوشته ‌شده به دست میلاد کشفی | ( نظرات )
به نام قدرت مطلق الله
اگر دین ندارید لاقل آزاده باشید... . . بدون مرگ، زندگی کردن ممکن نیست. اگر دقیقه به دقیقه، از لحاظ روانی و ذهنی، مرگی نداشته باشی، نمی‌توانی زندگی را تجربه کنی. این، تناقضی روشنفکرمآبانه نیست. 
ادامه مطلب

دلنوشته
سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت 09:52 | نوشته ‌شده به دست میلاد کشفی | ( نظرات )
(هوالحق)

     به بهانه هفته همسفر 
دلنوشته یک مسافر:

آنچه مرا یکباره به نوشتن واداشت بحث قدردانی از همسفرم به مناسبت هفته همسفر بوده، که در کنگره هر ساله یک هفته را بنیان کنگره به این منظور اختصاص داده اند . واقعا چه واژه زیبایی . همسفر ،
یعنی کسی که هم سختی ها و رنج ها ، تلخی و شیرینی های یک سفر را به جان می خرد تا با تو و در کنار تو باشد . 
ادامه مطلب

دل نوشته
سه شنبه 6 تیر 1396 ساعت 02:59 | نوشته ‌شده به دست حمید تاج | ( نظرات )
امید.....
    من می خندم حتی درتاریکترین روزها چون همیشه خدایی هست که منبع نور باشد و همیشه کسانی هستند که مارو به سمت نور هدایت کنند.




اگر امروز را خوب زندگی کنم همهء دیروز ها به خاطره ای خوش و فردا ها  به امید تبدیل میشود.
 ان شاالله


نویسنده : همسفر نرگس
لژیون : خانم فریده

نقطه‌ی تغییر
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 ساعت 08:44 | نوشته ‌شده به دست حمید تاج | ( نظرات )
بنام خدا

در یك نقطه‌ای از زندگى آدم‌ها به‌جایی می‌رسند که باید هر چه دارند را بریزند بیرون، از خودشان، از حصارشان، از تارهایى كه خود به دور خود تنیده‌اند از میله‌های نامرئى قفس، از هرچه که او را دورتادور محاصره کرده، از انحصارهاى واهى و بی‌ارزش...


در یك نقطه‌ای از زندگى آدم‌ها به‌جایی می‌رسند که می‌فهمند این همان‌جایی ست که دیگر وقتش رسیده...وقت تیشه برداشتن و بت درون خویش را شکستن وقت از خاکستر خویش برخاستن.
وقت دل کندن و دل بُریدن، وقت بیدارى، نه از کسی یا از چیزی ...از خود خویش ...
ادامه مطلب

خدمت کردن
پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت 08:06 | نوشته ‌شده به دست همسفر نیکو | ( نظرات )

بنام قدرت مطلق الله

 بعد از ورود به کنگره و آشنایی با محیط جدید و با روند درمان همسرم حال خوبی داشتم و همیشه منتظر اشارتی برای یک خدمت کوچک بودم چراکه حال خوبم، خوب‌تر می‌شد. خدمت در وبلاگ پیشنهاد خوبی بود و نوشتن مقاله یا دل نوشته هم اوقاتم را پر می‌کرد و هم نظرات افراد، آگاهی من را افزایش می‌داد. 

   

یادم می‌آید که برای آموزش وبلاگ آموزش‌ها را از مسافرم که او هم در وبلاگ، فعال بود گرفتم و سؤالاتم را از مرزبان شعبه می‌پرسیدم. روزهای جلسه با هیچ‌کسی برنامه میهمانی یا کار نمی‌گذاشتم. آن روز برای من مختص به کنگره بود.

ادامه مطلب

دلنوشته یک مادر همسفر
شنبه 24 مهر 1395 ساعت 08:41 | نوشته ‌شده به دست همسفر الهام | ( نظرات )

به نام قدرت مطلق

بر سجاده کهنه خویش سر بر سجده صبح می‌گذارم. خدایا چه بگویم که خود نگفته شنیده ایی و نیاز را نخواسته دانسته. چندی است دانه‌های تسبیح اشکم پاره شده از لای پرده شعاع‌های نورِ روزی دیگر داخل می‌شود. و من گوش‌به‌زنگ صدای ساعت پسرم، مسافرم، جانم، امید زندگی‌ام که بیدارش کند برای خوردن شربت او تی و او نمی‌داند. با صدای حرکاتش می‌فهمم که بیدار شده. خدایا شکر یک روز دیگر به رهایی‌اش نزدیک شد.

چند وقتی بود که من تو را در تو گم‌کرده بودم. نگاهت را، حرف‌هایت را، مهربانت را، دست‌های حمایتگرت را. اما باز چند وقتی است که نشانه‌هایی از آن‌گونه بودنت را دوباره حس می‌کنم. هرچند از دور. اما دل‌خوشم که تو دوباره می‌آیی. آری حالا با تمام وجود حس می‌کنم که تو دوباره داری به خود می‌آیی و می‌شوی آنچه بودی حتی بهتر. نگاهت، حرف‌هایت، مهربانت.

تهیه کننده: همسفر سهیلا

لژیون: خانم مژگان

نویسنده: همسفر مریم


سه شخصیت مختلف در من از دیدگاه مسافر
سه شنبه 2 شهریور 1395 ساعت 08:17 | نوشته ‌شده به دست همسفر نیکو | ( نظرات )

بنام خداوند بخشنده مهربان

دل نوشته

در سن ۱۹ سالگی عملاً وارد کار و زندگی شدم به استخدام اداره دولتی درآمدم، پس از یک سال ازدواج نمودم و عملاً‌ زندگی مشترک شروع شد. ظاهراً همه‌چیز خوب بود اصلاً اعتیاد را نمی‌شناختم و شاید هم هیچ‌وقت به آن فکر نمی‌کردم! قضیه مربوط به ۳۰ سال پیش است و اصلاً مواد هم به این شکل نبود که هر کس و ناکس آن را مصرف کند. 

یک تریاکی بود و شاید یک سری انسان‌های سن و سال دار و بزرگ آن‌هم نه به‌صورت افراطی استفاده می‌کردند. جایگاه شغلی باعث شد که من خیلی زود به آن انسان‌های به‌ظاهر بزرگ برسم و تحت تأثیر تعارفات آن‌ها فکر می‌کردم اگر مواد مصرف کنم نشانه بزرگ بودن من و شخصیت والای من است که این افراد این‌قدر برایشان اهمیت دارد که من در کنار آن‌ها افتخار بدهم و مواد مصرف کنم. 

ادامه مطلب

دلنوشته
دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 13:14 | نوشته ‌شده به دست حمید تاج | ( نظرات )
خدایا!
آدم‌های خوب سر راهمان بگذار ...
حس بسیار خوبیست

هنگامی که در لحظه‌ هجوم غم یا ناامیدی یا پریشانی؛
بی هوا کسی سر راه آدم سبز بشود ...
کلامش ، نگاهش؛ حتی نوشته‌اش
آرامش و شادی و امید بپاشد به زندگی ات
فقط از دستِ خودِ خدا برمی‌آمده
که آن آدم را، یا کلام و نگاه و نوشته‌اش را
برای آن لحظه‌ خاص‌ سرِ راه زندگی ما بگذارد ...
شاید
یکی از دعاهای روزانه ام این باشد:

خدایا مارا واسطه ی خوب شدن حال دیگران قرار بده
آمین...

نویسنده : همسفر فریده
لژیون : خانم لیلا محمدی

دلنوشته یک همسفر
سه شنبه 22 تیر 1395 ساعت 20:33 | نوشته ‌شده به دست همسفر الهام | ( نظرات )

دنیا پر از خوب و بده، وقتی دلت گرفت غمهات و بنویس روی کاغذ و بندازش دور. همین چند وقت پیش بود که همه غم و غصه مون داشتن یه مصرف کننده بود، اعتیاد از زندگیمون رفت، آرامش آمد، دانایی داره جای نادانی رو می گیره و هزار تا خوبیه دیگه.


آقای کامیاب و آقای ناکام
یکشنبه 13 تیر 1395 ساعت 14:07 | نوشته ‌شده به دست حمید تاج | ( نظرات )
بنام خدا

ساعت 3 بعد از نیمه‌شب بود و جرقه‌ای ذهن مرا ناباورانه روشن کرده بود. برای اولین بار نقطه‌ضعف خودم را دیدم و دریافتم که همیشه سد راه خودم شده‌ام.

آن‌قدر در درون خود را کاویدم تا آن‌که فهمیدم فقدان قوه ابتکار به دلیل آن است که هیچ‌وقت به ارزش‌های وجودی خودم ایمان نداشته‌ام و فکر کردم که چگونه از وقتی یادم می‌آید .
ادامه مطلب

فراخوان منزل عشق
دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 20:30 | نوشته ‌شده به دست همسفر نیکو | ( نظرات )
بنام قدرت مطلق الله 

ساعت 14:31 بعدازظهر روز  دوشنبه 95/02/20 خانم راهنما پیامک می‌دهد:

با سلام، وقت به خیر. فردا شعبه سعادت‌آباد تعطیل است.

با پیش‌زمینه‌ای که نسبت به مسائل جابجایی مکان شعبه داشتم، پاسخ دادم:

خیر باشد، انشا الله.

یه حسی به من گفت: خوش‌بین باش، امید داشته باش؛ روزهای قشنگ‌تری در پیش است.

به‌شرط آنکه، این فاصله را تا تشکیل مجدد جلسات، تاب بیاوری. ریسمان را محکم بگیری و آموزش‌ها را زنجیروار ادامه دهی. بیشتر از هر زمان دیگری، مرحم زخم‌های مسافرت باشی و این‌که زمان، زمان به کار گرفتن آموخته‌هایت است.

روحت را آراسته کن، فضا و زمان را گل‌کاری کن. آن خدایی که راه را نشانت داد؛ توأم با حرکت تکیه‌گاهت نیز خواهد بود.

ادامه مطلب
برچسب‌ها: دلنوشته، کنگره 60،

از عشق تا نفرت
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 07:50 | نوشته ‌شده به دست همسفر الهام | ( نظرات )
به نام قدرت مطلق الله

وقتی مشکلاتی همچون اعتیاد، عشق را تبدیل به نفرت می‌کنند، وقتی تمام زندگی‌ات می‌شود مرور خاطرات، سرزنش کردن و خرد کردن خودت، وقتی در زندگی بهانه‌ای جز کودک بی‌گناهت نداری و تمام روزها را می‌شماری تا بزرگ شود تا بتوانی از قید مسئولیت مادریت کم شود، لحظه‌ها را چگونه بشمارم تا زودتر بگذرد.

ا



 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic